حاج ملا هادي السبزواري
97
شرح مثنوى
* ( كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَه 28 : 88 ( 1 ) و عالم حادث است و لا قديم سوى الله . ( ( 1145 ) ) عمر همچون جوى نو نو مىرسد * مستمرى مىنمايد در جسد ن 56 20 - ك 25 30 عمر همچون جوى نو نو مىرسد : يعنى عمر عالم و عالميان به وجودات جديده و تجليّات متقنهء صفات اوست و آنا فآناً نو مىشود مثل آب روان در جويى كه بلندى و پستى نداشته باشد ساكن مىنمايد . پس عالم متجدد الامثال است . ( ( 1146 ) ) آن ز تيزى مستمر شكل آمدست * چون شرر كش تيز جنبانى به دست ن 56 21 - ك 25 30 چون شرر : يعنى شعلهء جوّاله كه به سرعت حركت دهى ، دايره مىنمايد ، و قطرهء باران در نزول ، خط مىنمايد . ( ( 1148 ) ) اين درازى مدت از تيزى صنع * مىنمايد سرعت انگيزى صنع ن 57 1 - ك 25 31 از تيزى صنع : مقتضاى اسمِ « سريع » است . ( ( 1152 ) ) كز شكسته آمدن تهمت بود * وز دليرى دفع هر ريبت بود ن 57 6 - ك 26 3 ريبت : شك . باز گويم چون تو دستورى دهى تو خداوندى و شاهى من رهى ن ندارد - ك 26 7 رهى : غلام و چاكر . ( ( 1169 ) ) با من از بهر تو خرگوشى دگر * جفت و همره كرده بودند آن نفر ن 58 2 - ك 26 13 نفر : گروه . ( ( 1171 ) ) گفتمش ما بندهء شاهنشهيم * خواجه تاشانِ كه آن درگهيم ن 58 4 - ك 26 14 خواجه تاشان كه آن درگهيم : خواجه تاشان : غلامان يك آقا ، چه خواجه به معنى آقا و رئيس است و تاش كلمهء دالّ بر شركت و كه ( به كاف عربى ) به معنى كوچك ، مقابل مه . يعنى غلامان غلام كوچك آن درگهيم . ( ( 1179 ) ) از وظيفه بعد ازين اوميد بر * حق همىگويم تو را و الحق مر ن 58 12 - ك 26 19 الحق مُرّ : يعنى كلام حق و صدق در اغلب مذاقهاى مئوفه تلخ است .
--> ( 1 ) قرآن كريم ، سورهء قصص ، آيهء 88 .